مؤلف مجهول
260
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
شيخ از سر شوق افتانوخيزان خود را به پاى كوه رسانيد ، ديد كه بر سر كوه هيچكسى « 1 » نى . زارى و گريهء بسيار كرده نشسته بود كه غيبتى حاصل شد . در آن حال آن پير باز پيدا شد ، گفت : اى فرزند ! بدانكه عالم ارواح غير عالم شهادت است ، مپندارى كه آن مردم چون مردم ظاهر « 2 » در عالم شهادت ظاهر شوند ، و مشاهد گردند « 3 » . ازينجهت دلتنگ مشو ، و غمگين مباش ! اگرچه از چشم غايبند ، و ليكن در عالم ملك « 4 » دل حاضراند ، و به حال اهل شهادت ناظراند . مقصودت چيست بگويى « 5 » ؟ شيخ گفت : اى بزرگوار ! اتمام كار يسير را به ملازمان حواله كردهاند « 6 » ، مقصود همين است . خواجه گفت : دهن خود باز كن . حضرت شيخ دهن خود به شوق بگشود . حضرت خواجه رحمة الله « 7 » عليه مشربه از آستين خرقه مبارك خود بيرون آورد و در دهن شيخ ريخت ، آن مقدارى كه سير شد . بعده گفت : اى فرزند ! برو و هرچه خواهى كن ، و هرچه جويى آن بين ! فى الحال جانب آسمان نگاه كرد و هرچه در آسمانها بود مشاهده كرد . و به زمين نگريست ، هرچه در زمين بود معاينه ديد . خواجه گفت : اى فرزند ! ديدى ؟ شيخ گفت : آرى ديدم . حضرت خواجه گفت : اى يسير ! ديگر ترا به وطن بايد رفت كه آنجا بندههاى خداى تعالى هستند كه احتياج به راهنما دارند ، به آنها « 8 » راهنما بايد بودن ، و راه بايد نمودن « 9 » . به خود آمد . حال خود را همان نوع يافت كه در خواب ديده بود . با وجود رخصت حضرت خواجه يسير يك ماه آنجا بود . بعد از يك ماه رو به شهر خود كرد . بعد از مدتى رسيد به خانهء خود ، ديد كه پدرش از عالم رفته است و والدهاش در حيات . به مجردى كه شيخ را ديد ، از سر سوز فرياد برآورد كه زمين و زمان به لرزه آمد . شيخ را ازين حال والدهاش كيفيتى شد . آن روز تا شام گريان بود . مردم شهر شنيدند كه پسر قاضى مرتضى از سفر باز آمده است . گروهگروه به ملازمت آمدند ، ديدند كه عجب مرد قوى حالى . خبر بزرگوار به پادشاه رسيد . پادشاه نيز به ملازمت آمد . بسى مرد فاضل يافت و قوى حال . در مقام اين شد كه در منصب پدرش نصب كند . اين خبر به بزرگوار رسيد كه پادشاه در مقام تعظيم است و صاحب منصب مىخواهد كه سازد . بزرگوار گفت : از همين جهت رفته بودم ، نه از براى اين « 10 » آمدم . آن بود كه بعد از چند روز جمعى از اكابر پيش بزرگوار آمدند و گفتند : اى بزرگوار ! تو را پادشاه در مقام قاضى مرتضى مىخواهد « 11 » نصب كند ، و مايان را فرستاد كه به بزرگوار عرض كنيد ، اين
--> ( 1 ) - ب ، ت : ديد كه به پاى كوه هيچكس نى ( 2 ) - ب : ظاهرى ( 3 ) - ب : ظاهر شدند و مشاهده كردند ( 4 ) - ب : - ملك ( 5 ) - ب : بگوى مقصودت چيست ( 6 ) - ب : حواله كردند ( 7 ) - ب ، ت : + تعالى ( 8 ) - ب : به اينها ( 9 ) - ب : بايد نمود ( 10 ) - ب : او ( 11 ) - ب : + كه